
باور نداشتم که گل آرزوی من
با دست نازنین تو بر خاک اوفتد
با این همه هنوز به جان می پرستمت
به الله اگر که عشق چنین پاک اوفتد
می بینمت هنوز به دیدار واپسین
گریان درآمدی که : فریدون خدا نخواست
غافل که من به جز تو خدایی نداشتم
اما دریغ و درد نگفتی چرا نخواست
بیچاره دل خطای تو در چشم او نکوست
گوید به من : هر آنچه که او کرد خوب کرد
فردای ما نیامد و خورشید آرزو
تنها سپیده ای زد و آنگه غروب کرد
بر گور عشق خویش شباهنگ ماتمم
دانی چرا نوای عزا سر نمی کنم
تو صحبت محبت من باورت نبود
من ترک دوستی ز تو باور نمی کنم
پاداش آن صفای خدایی که در تو بود
این واپسین ترانه ترا یادگار باد
ماند به سینه ام غم تو یادگار تو
هرگز غمت مباد و خدا با تو یار باد
دیگر ز پا افتاده ام ای ساقی اجل
لب تشنه ام بریز به کامم شراب را
ای آخرین پناه من آغوش باز کن
تا ننگرم پس از رخ او آفتاب را

۱) از عبارت متشکرم زیاد استفاده کن
۲) نواختن یک آلت موسیقی را یاد بگیر
۳) زیر دوش آب برای خودت آواز بخوان
۴) برای هر مناسبت کوچکی جشن بگیر
۵) آنچه میدانی به دیگران بیاموز
۶) روز تولدت یک درخت بکار
۷) فرصت لذت بردن از خوشی ها را به بعد موکول نکن
۸) اشتباه هایت را بپذیر
۹) دوستان جدید پیدا کن اما قدیمیها را از یاد مبر
۱۰) بدان که تمام اخباری که می شنوی درست نیست
۱۱) هیچ وقت سالگرد دوستی ات را فراموش نکن
۱۲) به کسی کنایه نزن
۱۳) به دوستانت بگو که آنها فوق العاده اند
۱۴) افتخاراتت را با دیگران قسمت کن
۱۵) نگذار شرافتت لکه دار شود
۱۶) سعی کن کاری نکنی که دیگران احساس مهم بودن بکنند
۱۷) بدان تمام چیزهایی که میشنوی درست نیست
۱۸) در همان نگاه اول به نیروی عشق ایمان بیاور
۱۹) وقتی می دانی کسی واقعا زحمت کشیده که شیک شود به او بگو معرکه شده ای
۲۰) یادت باشد که محبت همه کس را تحت تاثیر قرار میدهد
۲۱) فرصت قدم زدن با دوستت را از دست نده
۲۲) وقتی گوشی تلفن را بر میداری لبخند بزن بدان که طرف مقابل اینرا از صدایت حس میکند

آسوده بخواب ! ... یار از دست رفته ...
باشد که به فرمان سرشک مادر داغدیده ات ...
زندگی ـ بر آنها که از زندگی جدایت کردند ...
جاودانه حرام باد ...
تو را ناجوانمردانه کشتند ...
این را همه کس دید ...
خود تو هم دیدی ...
اما ... تو نمرده ای ...
تو ...
زنده جاویدی ...
زنده ای در بسیط عظمت ایده آلی که داشتی ...
در شگفتی هزاران غنچه نو شکفته دانش ...
که تخمشان را در چهار چوب مدرسه ها کاشتی ...
*** علی ***
اي شهيد !
همه اينها بهانه است
،
بهانه اي براي نزديكي به
تو .
باور كن تو را نمي شناسم
...
مگر نه اينكه تو مصداق
عندربهم يرزقون
هستي ؟
پس دست مرا بگير .
من هم قول مي دهم
رفيق با معرفتي باشم ...
*** علي ***

چه روزها كه يك به يك غروب شد نيامدي
چه بغض ها كه در گلو رسوخ شد،نيامدي
خليل آتشين سخن،«تبر به دوش»بت شكن
خداي ما دوباره،سنگ وچوب شد نيامدي
براي ما كه خسته ايم ودل شكسته ايم،نه
ولي براي عده اي،جه خوب شد نيامدي
تمام طول هفته را در انتظار جمعه ايم
دوباره صبح وظهر وعصر،غروب شد نيامدي
خداوند از بناهی زمین ، ۶ مکان را برگزیده است :
مسجدالحرام ، حرم امن الهی ، بارگاه پیامبران ، مزار امامان ، قتلگاه شهیدان و مساجدی که در آن نام خدا برده می شود .
عرفان عزیز بی صبرانه منتظر بازگشتت هستیم ...
علی
يا رب نظری کن که دلم بی تو غريب است ...

گفتمش نقاش را نقشي بکش از زندگي ...
با قلم نقش حبابي بر لب دريا کشيد
گفتمش چون مي کشي تصوير مردان خدا ...
تک درختي در بيابان يکه و تنها کشيد
گفتمش نامردمان اين زمان را نقش کن ...
عکس يک خنجرزپشت سر پي مولا کشيد
گفتمش راهي بکش کان ره رساند مقصدم ...
راه عشق و عاشقي , مستي ونجوا را کشيد
گفتمش تصويري از ليلي ومجنون رابکش ...
عکس حيدر در کنار حضرت زهرا کشيد
گفتمش بر روي کاغذ عشق را تصوير کن ...
در بيابان بلا، تصوير يک سقا کشيد
گفتمش از غربت ومظلومي ومحنت بکش ...
فکر کرد و چهار قبر خاکي از طه کشيد
گفتمش سختي ودرد وآه گشته حاصلم ...
گريه کردآهي کشيد وزينب کبري کشيد
گفتمش درد دلم را با که گويم اي رفيق ...
عکس مهدي راکشيد و به چه بس زيبا کشيد
گفتمش ترسيم کن تصويري از روي حسين
گفت اين يک را ببايد خالق يکتا کشيد
امروزتمام پست ها رویت داده شده .
یا علی
پا روی آلاله ها گذاشتیم
و از لاله ها نوشتیم !!!

به کودکی ام باز خواهم گشت
آیا مادرم مرا خواهد شناخت ؟؟؟
مرحوم حسین پناهی

در قبایل عرب همواره جنگ بود . اما مکه زمین حرام بود
و چهار ماه رجب , ذی الحجه , ذی القعده و محرم
زمان حرام ...
یعنی که در آنها جنگ حرام است .
دو قبیله که با هم می جنگیدند , تا وارد ماه های حرام می شدند , جنگ را متوقف می کردند , اما برای آنکه اعلام کنند : " که در حال جنگ اند و چون ماه بگذرد جنگ ادامه خواهد یافت "
پرچم سرخی را بر قبه ی خیمه بر می افراشتند تا دوستان و دشمنان همه بدانند که جنگ پایان نیافته است ....
آنها که به کربلا می روند , می بینند که بر صحنه ی جنگ آرامش مرگ سایه افکنده است , اما می بینید که بر قبه ی آرامگاه حسین (ع) پرچم سرخی در اهتزاز است ...
(پس ) بگذار این سالهای حرام بگذرد .

آقای میلانی زاده عکاس قدیمی شهر تعریف کرد : یک روز محمد علی به عکاسی مراجعه کرد و
گفت : " یک عکس از من بگیر که مرا چند سال بزرگتر نشان دهد . "
گفتم : "چرا ؟ "
محمد علی گفت : " چون هر وقت می خواهم برای جبهه ثبت نام کنم می گویند : شما کوچک هستی . "
هم زمان با آن شناسنامه اش را نیز دستکاری کرد تا تمام موانع اعزام به جبهه برداشته شود .
راویان : محمد رضا و علی محمد صداقت
برادران شهید : محمد علی صداقت
.jpg)
بهم آب نرسید , آبش را داد بهم , گفت من زیاد تشنه ام نیست
نصفش برای من بود , بقیه اش را تو بخور .
گرفتم و خوردم .
فردایش بچه ها گفتند که اصلا لیوانها نصفه بوده .

کنکور که دادیم آمد در خانه مان گفت :(( برویم )) .
دستم را گرفت و برد ثبت نام و بعد هم اعزام .
توی منطقه وقتی پرسیدند کجا می خواهید بروید / زود گفت : " تخریب " .
با آرنج آرام زدم به پهلویش .
از چادر که بیرون آمدیم گفتم : " دیوونه چرا گفتی تخریب ؟ "
گفت : " آخه اینجا به شهادت نزدیکتره " .

چند روزى مى شد كه در اطراف كانى مانگا در غرب كشور كار مى كرديم. شهداى عمليات والفجر چهار را پيدا مى كرديم. اواسط سال 71 بود. از دور متوجه پيكر شهيدى داخل يكى از سنگرها شديم، سريع رفتيم جلو، همان طور كه داخل سنگر نشسته بود، ظاهراً تير يا تركش به او اصبات كرده و شهيد شده بود.
خواستيم كه بدنش را جمع كنيم و داخل كيسه بگذاريم، در كمال حيرت ديديم در انگشت وسط دست راست او انگشترى است; از آن جالبتر اينكه تمان بدن كاملا اسكلت شده بود ولى انگشتى كه انگشتر در آن بود كاملا سالم و گوشتى مانده بود. همه بچه ها يه دورش جمع شدند. خاك هاى روى عقيق انگشتر را كه پاك كرديم، اشك هم مان در آمد. روى آن نوشته شده بود: «حسين جانم».
اکبر شعبانی

امیر آن شب حال و هوای عجیبی داشت . نورانیت چهره اش حکایت از یک خبر قریب الوقوع می داد . همانطور که روی تخت دراز کشیده بودیم با هم درد دل می کردیم و آخرین حرف هایمان را برای هم زمزمه می کردیم .
در بین حرف های امیر این جمله اش مرا بیشتر متعجب کرد .
او گفت : سیدی را در عالم رویا دیدم که مرا به سوی خود می خواند .
مطمئن باش امشب شهادتم حتمی است .
هنگام صبح که بلند شدم او را ندیدم . بدون خداحافظی رفته بود . یک ماه از امیر خبر نداشتم تا اینکه متوجه شهادت او شدم .
راوی : علی اکبر رمضان پور
همرزم شهید : امیر قلی دردمه

مرخصی اش رو به اتمام بود .
عباس لباس رزم پوشیدوآماده و قبراق برای رفتن لحظه شماری می کرد
ظرف آب را آماده کرده بودم تا مثل همیشه پشت سرش بریزم .
وقتی متوجه شد گفت : " مادر جان ! این بار پشت سرم آب نریز .
من دیگر برنمی گردم . "
او رفت و باز نگشت
راوی : زینب نظام دوست
مادر شهید : عباس محجوب

آدمک مرگ همینجاست بخند !
دست خطی که تو را عاشق کرد !
شوخی کاغذی ماست بخند !
آدمک خر نشوی گریه کنی !
کل دنیا سراب است بخند !
آن خدایکه بزرگش خواندی !
به خدا مثل تو تنهاست بخند !
راستی آنچه به یادت دادیم !

خدایا ! نمی دانم وقتی ما گناه می کنیم
تو به ملائکه چه می گویی !!!
شهید عباس قاسمی

به بچه های گردان اعلام گردید : وصیت نامه های خود را بنویسند .
برای مدتی سید محمد حسین را ندیدم . وقتی سراغش را گرفتم .
گفتند " سید به طرف تپه های سایت چهار رفته است . به آنجا مراجعه کردم .
سید محمد حسین را در آنجا دیدم که در حال نوشتن وصیت نامه است .
او به قدر گریه کرده بود که چشمانش ورم کرده و قرمز شده بود .
گفتم : چیه سید ! می ترسی شهید شوی .
گفت : نه می ترسم شهید نشوم .
راوی : محمد حسین جعفری
همرزم سردار شهید : سید محمد حسین محجوب

ما بدهکاريم
به کسانی که صميمانه ز ما پرسيدند
معذرت می خواهم چندم مرداد است ؟
و نگفتيم
چون که مرداد
گور عشق گل خون رنگ دل ما بود
متن روی سنگ قبر آرامگاه حسین پناهی در روستای زادگاهش:
حسین پناهی

و برای خوردن یک سیب چقدر تنها مانده ایم !!!

من و تو رهسپار دریای عشقیم
عاشقی سهم ماست .
دل من باز هم بهانه گرفت
شانه هایت کجاست ; باران ؟

به تاریخچه ی خاطرها که دقیق می شی ,
غربتی غمناک سراسر احساستو نمناک می کنه .
چیزی شبیه لرزیدن شبنم روی احساس برگ .
گاه بدون اینکه لمس کنی ; لحظه ها می رن تا خاطره شن .
و گاه آدمان که میرن تا خاطره ...
و انگار کسی میون هق هق گریه هات ,
با طعنه و کنایه حرفی توی گوشت زمزمه می کنه :
که آقای من دل مباز , خلاص !
امروز ولادت آقاست .
و روز پدر ...
دور ترین خاطره ای که از بودن با پدرم دارم
شاید مربوط به 5 سالگیم باشه ...
دستم تو دست پدر بود , توی پیاده روی شلوغی راه می رفتیم
دستام کوتاه بودن و تا پدر فاصله داشتن ...
دستام کشیده می شدن و پدر با اینکه خیلی آروم قدم بر می داشت .
من داشتم دو میدانی می کردم
به خونه که می رسیدیم , احساس می کردم دستام مال خودم نیست .
چه انتظار عجیبی ...!
تو بین منتظران هم عزیز من چه غریبی ...
عجیب تر که چه آسان نبودنت شده عادت
چه بی خیال نشستیم ..!
نه کوششی !
نه وفایی !
فقط نشستیم و گفتیم :
خدا کند که بیایی ...





